{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P9

#افسونگر_آبی

#فلیکس

ویو راوی:
رفته بودین تو اتاق داشتین لباس عوض میکردین که چشش به لباست خورد

+این همون لباسه؟
-اوهوم
+هنوز نگهش داشتی؟
-اهوم

و سریع از اتاقت خارج شدی و فلیکسم چند دقیقه بعد تو از اتاق خارج شد ‌و تو داشتی تو آشپزخونه به مامانت کمک میکردی که فلیکس از پشت بقلت کرد از حرکتش تعجب کردی و هی محم تر از قبل بقلت میکرد و تو رو تو سطح بدنش میفشرد و باعث میشد تحریک شی و در گوشش گفتی...
-بیا تو اتاق
و اونم پشت سرت اومد
+ها؟
-چته؟
+هااا؟؟
-چرا اینجوری میکنی؟فعک نمیکنی مامانم پیش خودش فکر بدی بکنه؟؟؟
+دوست داشتی خوک میاوردم؟
-آره ازت همینو میخوام فعک نکن فراموش کردم(زنیکه سنگ دل)
حرفت خیلی روش تاثیر گذاشته بود و باعث شده بود حتی بچم دلش بشکنههه و تا آخر شب فقط ی گوشه نشسته بود و مامانت خیلی اسرار کرد شب بمونین ولی تو گفتی نه و موقع خواب ی بالش برداشت و رو مبل داشت میخوابید که رفتی پیشش...
-فلیکس
+ها؟
-ازم ناراحتی؟
+تو جای من بودی نمیشدی؟
-آره ولی خب توه-
*باعث شدی به خودش بیاد
+ببخشید
-ها؟
*دستتو تو دستش فشرد
+منو ببخش نمیفهمیدم که چقدر داری زجر میکشی
-مهم نیست
»دستتو از دستش آوردی بیرون و رفتی تو حال و یگوشه رو‌ مبل نشستی و تلویون داشت دونده دوست داشتنی میداد اولین فیلمی که تو و فلیکس دو نفری دیده بودید ، تلوزیون رو خاموش کردی و رفتی تو آشپز خونه و به مامانت کمک کردی
دیدگاه ها (۰)

P8

تکپارتی هان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط